| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
من اگه خدا بودم، زن و بچهام از دستم ناراضی بودن.
چون خلق کردن خیلی لذتبخشه.
من همین الان که یه ذره ابزار برای خلق کردن دستم اومده، ChatGPT، Claude، Claude Code، Codex و اینا، تمام فکرم شده ساختن. یه چیزی میسازم، هنوز تموم نشده، فکرم میره سراغ یه چیز دیگه. بعد اون چیز یه چیز دیگه میخواد. بعد میگم اگه اینم بهش اضافه کنم بهتر میشه. بعد یه feature دیگه. بعد یه سیستم دیگه.
اصلاً یه جور Fear of Missing Out توی خلق کردن هست.
همیشه حس میکنی یه چیزی هست که هنوز نساختی و شاید باید بسازیش.
به خاطر همین با خودم فکر میکنم اگه قدرت خلق کردن از همون اول دست خدا بوده، چطور یه جایی تونسته بگه:
«خب، دیگه بسه.»
یعنی یه جهان ساخته، آدم ساخته، حیوان ساخته، درخت ساخته، کهکشان ساخته، بعد گفته تموم؟
من بودم نمیتونستم.
هی میگفتم اینجا رو یه ذره بهتر کنم.
این موجود رو یه کم تغییر بدم.
این feature رو اضافه کنم.
این bug رو fix کنم.
اصلاً یکی از چیزهایی که آدم میتونه باهاش به خدا شک کنه همینه.
خدا چرا خلق کردن رو stop کرد؟
یا نکرده و رفته یه جای دیگه داره یه چیز دیگه خلق میکنه؟
چون اگه حواسش هنوز به این دنیا بود، این همه باگ رو نمیدید؟
با قدرتی که داره، چرا درستشون نمیکنه؟
من بعیده بتونم یه چیزی خلق کنم، بعد ببینم پر از bugه، بعد بگم:
«باشه، فعلاً تا روز جزا همینطوری بمونه.»
من همون لحظه میرفتم درستش میکردم.
شاید هم ما اصلاً یه branch رهاشدهایم.
یه branch از یه repository بزرگ که هنوز commit نهایی نشده.
شاید حتی push هم نشده.
شاید creator یه چیزی ساخته، یه کم باهاش ور رفته، بعد رفته سراغ یه پروژهی دیگه.
چون واقعاً این دنیا باگ کم نداره.
ولی شاید یه احتمال دیگه هم هست.
شاید خدا یه چیزی رو زودتر از من فهمیده.
اینکه آدم نمیتونه تا ابد فقط خلق کنه.
یه جایی باید stop کرد.
یه جایی باید گفت بسه.
یه جایی باید رفت حمام.
یه فیلم دید.
یه سریال دید.
یه کم با زن و بچه وقت گذروند.
چون اگه من خدا بودم، احتمالاً حتی حمام هم نمیرفتم.
همینجوری مینشستم و خلق میکردم.
برای همین خدا رو شکر که خدا نیستم.
خدایی کردن واقعاً کار آسونی نیست.