صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!
صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!

ای فرزند آدم ......
دل به دنیا مبند و با دنیا انس مگیر . دنیا بسیار کوچکتر از آن است که پاداش حتی لحظه ای از خاطر تو باشد و بهای حتی پاره ای از دل تو شمرده شود .
به دل خود نگاه کن ، هر قدر دلت به دنیا بسته باشد همان قدر محبت و مهر مرا از دلت بیرون کرده ای . چرا که هیچگاه من محبت خود و محبت دنیا را در یک دل جمع نمیکنم .





 

نفرین به هر چی بی وفاست

خیلی بی وفایی ولی فدای سرت

خوش باشی عزیز
 
( ص )

تمام لحظه های من امروز
از تو خالی بود
و حجم ساکت اندیشه های تب دارم
پر از صدای نفسهای غربتی مأنوس
پر از صدای آرام رویش یک غم مشکوک
به ناشناس ترین جای خاکهای دلم بود ...
شبیه معجزه هستی
کمی دروغ ، کمی راست
شبیه یک شب غمگین
که فارغ از غم فرداست
شبیه معجزه هستی
شبیه آنچه دلم خواست .
کدام بغض پس از تو
مرا به سوگ دستهای تو خواهد نشاند
می دانی ؟!
مرا ، هجوم ثانیه هایی که خالی از توست
به بستر کدام گریه ی تنها و تلخ خواهد برد ؟!
عداوت دل این روزگار نفرینی
دل مرا به دست که خواهد سپرد بعد از تو ؟
برای ساده لوحی این روزها دلم میسوخت
تمام روز یه چیزی شبیه یک اندوه
به نفی معجزه ای ساده
و نفی ساده ی اعجاز چشمهای تو
به روزهای تلخ پس از تو
فکر میکردم .

من آنلاین نیستم...

اگر کسی با من کار داره تو نظرات همین پُست بنویسه اگر تونستم جوابشو میدم...

اگر هم کار خصوصی دارید به من ایمیل بدید

ممنون و تا تیر سال دیگه خداحافظ...

 E-mail : AntiG!rl

Yahoo! Messanger : Pedram_ap

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد .
آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد .
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد .
پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند .
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده تر و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند .
اما چنین نشد !
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . 
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم .
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم  .
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بر دارم .
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند .
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .
من به آنچه خواستم نرسیدم ولی آنچه نیاز داشتم به من داده شد .
نترس ، با مشکلت مبارزه کن و بدان که میتوانی بر آن غلبه کنی .
 


دیوانه تر از همه ما کسانی هستند که نمی دانند دیوانه اند .

دلم دَریا می‌خواد !

دلم تنهایی میخواد !

دلم بارون میخواد !

دلم جزیره میخواد !

دلم هیچی نمیخواد !...


اگر شجاعت کشتن خودمان را داریم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی مان را هم داریم . 

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی

دشتها نام تو را میگویند
کوه ها شعر مرا میخوانند

کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز ـ که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز ـ که چه؟

حرف را باید زد !
درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟

سینه ام آینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر میسازند
مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشیها بسپارد .

چشمانت را خوب باز کن
با دقت نگاه کن
ببین شاید ...
شاید داری اشتباه می کنی
نه.. چشمانت را هم ببند
شاید آینه هم دروغ بگوید
 
اما به صدایی که از قلبت می آید گوش بده
او همیشه راست می گوید
همیشه...

کسی به فکر باغچه نیست...
کسی به فکر ماهی ها نیست...
کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد می میرد...
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است...