| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می جویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک چراغ بند تازیانه می زنند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است
آنکه بر در می کوبد شب هنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
Can you forgive me again?
I don't know what I said
But I didn't mean to hurt you
I heard the words come out
I felt like I would die
It hurt so much to hurt you
Then you look at me
You're not shouting anymore
You're silently broken
I'd give anything now
to hear those words from you
Each time I say something I regret I cry "I don't want to lose you."
But somehow I know that you will never leave me, yeah.
'Cause you were made for me
Somehow I'll make you see
How happy you make me
I can't live this life
Without you by my side
I need you to survive
So stay with me
You look in my eyes and I'm screaming inside that I'm sorry.
And you forgive me again
You're my one true friend
And I never meant to hurt you
روزی از بیابان گذر میکردم چشمم به تکه سنگی فتاد که برروی ان نوشته بود
اگرجوانی عاشق شد چه کند؟ نوشتم:صبرکندباردیگر بربیابان گذرم افتاد ودیدم زیر جمله من نوشته بود
اگرصبرنداشت چه کند؟ نوشتم :به دونبال عشقش برود
بار دیگرزمانه مرا به ان بیابان رساند جمله دیگر دیدم
اگر عشقش یار گرفته بود چه کند؟ نوشتم:بمیرد
سالها گذشت روزی از ان بیابان گذر میکردم دیدم که این بار نوشته ای نبود
بلکه جوانی در کنار تکه سنگ خوابیده بود اما بی جان
من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد .
من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم . آوازی که آنرا حتی یکی از انسانها حتی یکی از آنها نشنید و اگر شنید درک نکرد .((وای بر من)) همه جا شب است . نه ستاره ای نه نوری تنها صدایی از دور دست می آید . نه این نیز نوعی سراب است .
باغبان قصه ها می گفت .........
از صدای خیال نباید باور کرد . باید بروم . انگار در این کوچه خلوت جز من کس دیگری نیز هست . جلوتر می روم چشمانش حلقه زده . دستهایش از شدت سرما کبود شده است . دستکشی را که دارم در دستش می کنم . پالتو را نیز به او می دهم . آری حالش خوب می شود . از کنارش می گذرم و به راه خود ادامه می دهم .
دیگر کوچه ای نمانده . اینجا انتهای شهر است . وارد بیابان می شوم . آنطرفتر درختی است . پیش او می روم با تمام غمهایم به او تکیه می زنم گریه ای می کنم . صدایی از آن به گوشم می رسد . برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم . خودم را دیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم .
آری من مرده بودم !!!!!
نه دلم که دلبری دارد
نه دلی که دلبرش باشم
نه عذاب عشق را هرگز
به دو چشم خویشتن دیدم
نه ثواب عاشقی هرگز
بوجود خویشتن یابم
منم آن پروانه ی آزاد
که نه شمعی به برش دیده
نه آن گل را که شبنم ها
به گلبرگش بیاویخته
منم آن نسیم آزادی
که نه پیغامی به خود دارم
و نه هرگز عابری بودم
به در کشته ی معشوقی
منم آن آزاده ی آزاد
که نه در بند قفسم اینجا
و نه در قید هوا هرجا
ولی آنم که دلبری دارد
همه دلبران عاشقان درگاهش