من یه چیزی رو راجع به ایرانیها فهمیدم. ایرانیا خیلی کلّی سادگی رو دوست ندارن. مثال میزنم. ایرانیا لباس فروشیهای شلوغ پلوغ و در هم بر هم و رنگی پنگی رو خیلی بیشتر از فروشگاههای با کلاس و بزرگ و ساده و خنک با فروشندههای خوشگل و خوشتیپ با یونیفرم دوست دارن. یا مثلاً ایرانیا سایتهای شلوغ پلوغ و پر متن و پر عکس رو به یه سایت سادهی با کلاس مثل سایت اپل ترجیح میدند. ایرانیا طرحهای شلوغ پلوغ و رنگی مثل فرشاشون رو به طرحای ساده و abstract ترجیح میدند. ایرانیا زلم زیمبو رو به سادگی و راحتی، غذاهای شلوغ و رنگی رو به بشقابهای کم محتوی و با کیفیت، آرایشهای غلیظ و پر رنگ رو به قیافه طبیعی، کفشای شلوغ پلوغ رو به کفشای ساده، کانالای تلگرامی که Emoji زیاد میذارن و حرف اضافه زیاد میزنند رو به یه کانال ساده و شیک ترجیح میدند...
منم در به در دنبال زن میگشتم اگه قرار بود زنم خونه داشته باشه، ماشین هم داشته باشه، صبح تا عصر بره سر کار، خرج خورد و خوراک و لباس و همرو خودش بده. منم میموندم تو خونه ظرفهارو میشستم، لباسارو میشستم، غذا میپختم، کلاس زبان و یوگا و مولانا میرفتم. ماسک صورت و مو و سوهان ناخن میزدم تا زنم بیاد شب ببرتم بیرون. چند وقت یه بارم منو میبرد مسافرت یه حال و هوایی عوض کنم. هر وقتم دلش میخواست یه دست سیر میگرفتم... حتی حاضرم حامله هم بشم براش. والو! هر وقتم نخواست یه عالمه طلا و سکه بهم بده قول میدم برم پشت سرمم نگا نکنم. والا منم در به در دنبال زن میگشتم.
همین الآن که دارم اینو مینویسم در حال تجربه کردن یکی از وحشتناکترین اتفاقات زندگیم هستم.
من چشمام یکم ضعیفه و دور رو خوب نمیبینم. به همین دلیل اکثر مواقع لنز تو چشمامه. ولی هیچوقت با نزدیک مشکلی نداشتم و درک نمیکردم که ممکنه یه چیزی نزدیک باشه و درست دیده نشه. حدود یک ساعت پیش رفتم دندون پزشکی که دندون شماره ۵ بالا سمت چپمو عصب کشی و پر کنم. دکتر آمپول بیحسی رو زد و کارشو انجام داد. اما فکر کنم بیحسی رو زیاد زد و تا پلک پایینم بیحس شد. الآن که اومدم گوشیو بردارم و تلگراممو چک کنم متوجه شدم که یه چیزی این وسط نرمال نیست. اول فکر کردم صفحهی گوشیم کثیف شده و چند بار پاکش کردم. بعد فکر کردم شاید گوشی قاطی کرده و روشن خاموشش کردم. بعد دیدم مشکل از چشممه. چشم چپمو بستم دیدم با چشم راست همه چی اوکیه. چشم راستمو گرفتمو فهمیدم مشکل از چشم چپمه. صفحهی گوشیمو درست نمیبینم. انگار زیر نوشتهها با فوتوشاپ سایه انداختن و یه فیلتر blur هم رو کل تصویر اعمال شده. اولش خیلی ترسیدم، البته هنوزم در حال ترسیدن هستم ولی دارم سعی میکنم باهاش حال کنم و به این فکر کنم که حداقل تا ۲۰ - ۳۰ سال دیگه میتونم ازینکه نزدیکو خوب میبینم لذت ببرم. دقیقاً قضیه اون یاروئه که سرشو میکوبیده تو دیوار بعد بهش میگند چرا سرتو میکوبی تو دیوار؟ میگه آخه نمیدونی وقتی نمیکوبم چه حالی میده.
یکم میخوابم ببینم وقتی بلند شدم، درست شده یا چشمم کلاً به فنا رفته! خلاصه تجربهی جالب و در عین ترسناک بودن، هیجان انگیزیه. فکر کن پا شم ببینم چشم چپم کلاً وا نمیشه. اگه این جوری شد یه هفته بهش فرصت میدم خوب شه، اگه درست نشد یه دونه ازین چشمیا هست دزد دریاییها میزنن، انگلیسیا بهش میگند eyepatch ازونا میگیرم میزنم. رنگای مختلف با لباسم ست میکنم. راستی دیه چشم مرد چنده؟ یه سفر حج از توش در میاد؟
پ.ن: چشم مرد یه مِـــزهای بیش بود، دوباره فمینیست افراطیا نیان زیر پست من کامنت شیرین بذارن که میچینم روشون!
قدیما جوکها در بارهی یه سوم شخصی بود. ملانصردین، یه ترکه، یه لُره... اما این روزا جوکا اول شخصه. یه روز رفتم فلان جا بیسان طور شد. یعنی موقعیت رو از سوم شخص به خودمون داریم تغییر میدیم. یکی از دلایلش ترجمه جوکهای انگلیسی میتونه باشه. هر چی که هست به نظرم قبلیا قشنگتر بود. یعنی حالش همون کلکل قومیتیها و ادای لحجههارو دراوردن بود. اصن یادمه قبلنا جوک گفتن یه هنر بود. یه جوکو میدادن یکی تعریف کنه که از همه قشنگتر تعریف میکرد. یادمه یه روز از ساعت ۳ شب تا سحر جوک تعریف کردم و خندیدیم. الآن هر کی بخواد جوک بگه گوشیشو در میاره از رو تلگرامش متن جوکو میخونه. نه لحجهای نه کاراکتری نه توهینی نه هیچی. اینکه نشد جوک! این در حد لطیفههای پیک شادی که دبستان بودیم عیدا بهمون میدادن قابل قبوله. والو...
من الآن اینور دنیا دارم به این فکر میکنم که اگه تو یه کشور درست درمون به دنیا اومده بودم، مطمئنن رِیسیست (Racist) میشدم. و الآن مطمئنم یکی تو یه کشور درست درمون هست که داره به این فکر میکنه که اگه تو یه کشور جهان سوم مسلمان به دنیا میومدم مطمئنن تروریست میشدم. فقط تفاوت من با اون اینه که اون از جایی که هست راضیه، حوصلش سر رفته.
خدایی خیلی سخته آدم به چیزی که میگه فکر کنه. یعنی اصن استایل من نیست. من دوست دارم همونی که به ذهنم میادو بگم. ولی نتیجش بعضی وقتا واسه بقیه ناراحت کنندس. این قضیه تا جایی که طرف و ناراحتیش واسم مهم نباشه اشکالی نداره. یعنی همون "به درک که ناراحت میشه"ی خودمون. مشکل از جایی شروع میشه که مهمه که طرف ناراحت بشه یا نشه. اونوقت دیگه باید به حرفایی که میزنی (یا میخوای بزنی) فکر کنی، و این یعنی عذاب الهی واسه من. بنابر این ترجیح میدم اصلاً کلاً زیاد حرف نزنم که کسیم ناراحت نشه. چه کاریه الکی؟ سکوت به این خوبی. والو...
یه ساعته گیر دادم به بابام که این ویدئویی که فرستادی حجمش زیاده و ۲۳ دقیقه و ۵۵ ثانیست و خیلی سنگینه و اینترنتو تازه شارژ کردم و خلاصه قربتی بازی و اینا، اونم بیچاره قسم و آیه که این ویدئو یه دقیقه بیشتر نیست. آخرش فهمیدم بنده خدا راس میگه! دو مگ بیشتر نیست، ساعت ۲۳:۵۵ فرستاده شده. انقدر عذاب وجدان دارم که بدنم درد میکنه...
فاصلهی طبقاتی یعنی ساعت ۱۲ شب، من با ۲۰۶، پسر همسایمون با پورش کاین همزمان برسیم در خونههامون، من به زور پیاده شم تَلَق تولوق کلید بندازم تو در، اون از رو ت**ش تکون نخوره و ریموت درو بزنه، بعد تا من لش و چول میام ۴ تا قفل و لولا از بالا و پایین باز کنم و برگردم تو ماشین، اون تو تختش خواب باشه و من اینجا واسه شما پست بذارم...
عاقا قبلش یه نیم ساعت تمرین کردیم که بگیم متی مازول ۵ اونجا یادمون نره. رفتم داروخونه یکم شلوغ بود. یه نیم ساعت واستادم تو صف و زیر لبی هی میگفتم متی مازول، متیمازول که یادم نره. بالاخره نوبتم شد بعد نیمساعت و طرف گفت شما چی میخواستید؟ منم بلافاصله گفتم متی مازول ۵و یه نفس راحتی کشیدم انگاری یه باری از رو دوشم برداشته شده. همون موقع نفر قبلی یه سوال دیگه کرد و دکتره شروع کرد به جواب دادن. منم به خیال اینکه سفارش من یادشه منتظر ایستاده بودم یه دو تومنی هم آماده تو دستم، که حساب کنم. نگو طرف کلاً یادش رفته بود. حرفش که تموم شد یهویی برگشت گفت: "خب، شما چی میخواستید؟" دیگه یادم رفته بود.جز مازراتی هیچی تو ذهنم نمیومد! بدون اینکه بیشتر فکر کنم گفتم: "نمیدونم". یارو یکم چپ چپ نگا کرد، یکم پشت سریهام تو صف نگا کردن. یهو همه با هم زدن زیر خنده. منم یه عرق سرد چسبید به پیشونیم و خیلی کوول، درحالی که تلاش میکردم با موبایلم زنگ بزنم اسم قرصو بپرسم، از صف اومدم بیرون...
خلاصه بالاخره یه دفهای یادم اومد ولی نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود! دوباره همینجور که آخر صف بودم شروع کردم به تکرار کردن متی مازول که باز یادم نره آبرو و حیثیتم جلو ملّت بره. بعد نیمساعت دوباره نوبتم شد و به یارو گفتم متی مازول ۵ میخوام، ایندفه بدون اینکه نیگام کنه همین جوری که سرش رو یه دفترچهبیمه بود گفت: "نداریم". منم فکر کردم با یکی دیگست. دوباره بلند تر داد زدم آقا یه متی مازول ۵ هم به من بدید. یارو از بالا عینکش یه نیگا کرد به ما و با صدای بلند گفت: "عرض کردم متی مازول نداریم". پیش خودم گفتم نکنه مث ترامادول و کودئین با نسخه پزشک و ایناس که اینجوری با من حرف میزنه. با اون سابقه درخشانم فکر کرده معتادم برا خودم میخوام. دوباره پرسیدم جناب متی مازول با نُسخس؟ عینکشو برداشت، چشماشو درشت کرد، ابروهاشو کج کرد، زول زد تو این کاسه چشمام و داد زد: "نخیر! آقای محرترم، گفتم متی مازول اصلاً نداریم! آقا منم یه تشکر زورکی کردم و شاکی از داروخونه اومدم بیرون.
تو راه داروخونه به ماشین بودم که یهو به ذهنم رسید که نکنه من اشتباه اسم قرصو گفتم، یارو هم منظورش این بوده که قرصی به نام متا مازول نداریم. باید میگفتم متی مازول ولی اشتبهای گفتم متا مازول یارو هم گفته نداریم. ای بابا...
خلاصه خوشحال و خندان برگشتم تو داروخونه، تازه شلوغتر هم شده بود. یه جوری گوشیمو گرفتم دستم که یعنی انگار تازه تو گوشیم دیدم اسمشو، قبلاً از خودم میگفتم. دوباری بی نوبت خیلی حق به جانب گفتم: "جناب متی مازول! متی مازول! دیدم یهو یارو شد رنگ انار ساوه و با دست به سمت من اشاره، که نداریم! آقا نداریم. برادر متی مازول تموم شده نداریم. بیا پشت خودت برو بگرد، نداریم. تازه فهمیدم چه گندی زدم! میخواستم بگم حالا یه چیز دیگه جاش بده دست خالی برنگردم تا اینجا اومدم، گفتم حالا میاد اینور دست به یقه میشه و باید جدامون کنن و پلیس بیاد و اینا...
تا نزدیکای ماشینم صدا یارو از تو دارو خونه میومد که، ندااااریم! یاد اون خرگوشه افتادم که هر روز میرفته در داروخونه هویج بخره، بعد آخرش یارو دندوناشو میکشه، خرگوشه روز بعد میره میگه آب هویج دارین؟
پ.ن: ۱. داستان بر اساس واقعیت بود ۲. متی مازول تموم کرده بود منم از ترسم آخر از هیچجا دیگه هم نخریدم. ۳. قرض متی مازول مال تیروئیده ولی دقیقاً نمیدونم واسه چیش ۴. فکنم حجیه پلاک ماشینمو برداشت فردا بره ازم به جرم مزاحمت در محل کسب، شکایت کنه!
دیدی تو داستان زندگی این آدمای موفق، طرف در نوجوانی پدرش براش یه دوربین کوچک میخره بعد یارو با همون دوربین کوچیک، علاقش به عکاسی رو کشف میکنه و کم کم با پول تو جیبیهاش یه دوربین خوب میخره و نهایتاً میشه یه عکاس خیلی موفق و معروف؟ داستان منم همینه منتها از اونور به اینور!
من اول فکر کردم به عکاسی علاقه دارم. یه دو سال به همین منوال تو کف گذروندم تا بالاخره یه روز جوگیر شدم رفتم یه دوربین حرفهای خریدم به ۶۰۰ هزار تومن، اون سال! سال ۸۷ با ششصدهزار تومن یک دستگاه آپارتمان مسکن مهر میشد خرید. خلاصه یه کیفم معمولی ازین زیقیا، براش خریدیمو را افتادیم لا عکاسی. از در و دیوار و سرو و کاج و هر چی گِل دستمون میومد عکس میگرفتیم، فکرم میکردیم خیلی عکاسیم. خلاصه رفتیم به دنبال عرصه هنر!...
یه روز تصمیم گرفتیم یکم به کارمون تنوع بدیم و از ملخ عکس بگیریم. خدایا دقیق یادم نیست ملخ بود، سوسک بود، پشه بود، چیچی بود که هر چی عکس ازین بابا گرفتیم تار میشد. رفتیم به عکاسه گفتیم حاجی داستان اینه، گفت باید یه لنز ماکرو بگیری! گفتیم خو چنده؟ گفت نوش رو میدن ۴۰۰ تومن. گرفتیمو اومدیم یه چندتا عکس از ملخ و پشه و زنبورم تو این باغ گلها اصفهان گرفتیم، بدیم نشد! رضایت کامل داشتیم تا...
یه روز میخواستیم از ملخ و رفیقمون با هم همزمان عکس بگیریم. هر چی زور زدیم جفت لنزامون تو یه کیف جا نشد. یکم اینو میبستیم اونو وا میکردیم، اونا میبستیم اینو وا میکردیم. امین رفیقمون شده بود مسئول اون یکی لنزه که رو دوربین نبود. خلاصه دیدم نمیشه، رفتیم پیش حجیه گفتم حجیه داستان اینه. گفت یا یه دوربین دیگه بگیر یه لنزارو بنداز رو این، یکی دیگشم بنداز رو اون، یا یه کیف خوب بگیر که جفت لنزات توش جا بشه. یکم سبک سنگین کردیم گفتیم خب حالا این کیفا چند؟ (تو بازار اصفهان، اصفهانی حرف نزنی میکنن تو پاچت) ما هم ۲۰۰ دادیم و خوشحال اومدیم، به دنبال هنر...
یه چند وقت بعد جور شد شب بریم عکاسی. عاقا ما هر چی عکس انداختیم و تار شد. هی انداختیمو هی تار شد. رفتیم گفتیم پس حجیه داستان چیه؟ گفت ۳ پایه میخوای. گفتیم خو این یکی چند؟ یه ۲۰۰ دیگه دادیمو خوشال اومدیم به خیال اینکه دیگه همه چی داریم. یکم که از دار و درخت و جک و جونور عکاسی کردم، به این نتیجه رسیدم که من از عکاسی طبیعت خوشم نمیاد. عکاسی مدلینگ دوس دارم...
آقا هر چی با لنز ۱۸-۵۵ عکس انداختیم دیدیم با عکسای موبایل خیلی فرق چندانی نداره. رفتیم گفتیم حجیه؟ گفت لنزت وایده، یه لنز تله ۵۵-۲۵۰ بگیر. یکم کلمونو خاروندیم، یه دو ماه نخوری کردیم خلاصه ۶۰۰ دادیم، لنزو گذاشتیم گوشه کیفمون و رفتیم عکاسی مدلینگ...
اون اوایل از رفیقمون، مهرشاد ۴ تا عکس گرفتیم دیدیم مدلش خیلی ت***ه. افتادیم تو کار دختر پیدا کردن! این دخترا مردمو با هزار منت میبردیم اینجا اونجا عکاسی، بعد یه چند وقت دیدیم هم اسممون بد در رفته، هم دهنمونو سرویس کردن از بس گفتن عکسا ما کو! میشستیم یه هفته رو عکسا ملت مفت مفت کار میکردیم بعدم اونی که خودم میخواستم که نمیشد هیچ، هیچ جا هم نمیشد بذاریشون...
رفتیم گفتیم حجیه، عکسا اونی که باید و شاید نمیشه! گفت نور و چتر و فلش و... بخر! گفتیم قربون دستت، فردا هم میگی یه اتاق کرایه کن یه آتلیه بزن. ولمون کن دیگه! خلاصه حجیه رو بیخیال شدیم و گفتیم میریم سفر عکس خوب میگیریم...
یه دوتا سفر که رفتیم، یه دو بار که این بساطو به کول کشیدیم، و بالا و پایین کردیم، دیدم دارم آرتروز گردن میگیرم دیگه کم کم. علاوه بر اون خودمم تو هیچکدوم عکسا نیستم. خو این چه کاریه؟ تصمیم گرفتیم دوربینو بدیم دست یکی ازمون چهار تا عکس بگیره این همه خرج کردیم. آقا دست هر کی دادیم این دوربینو یه نیم ساعت خودمونو چپ چپ نگا کرد، یه نیم ساعت دوربینو زیر و رو کرد، یه نیم ساعتم وقت گذاشتیم یادش بدیم که با کدوم عکس میگیره، آخرم از هر ۱۵ تا عکس یکیش کادرش شانسی خوب بود، که اونم فوکس رو بند کفشمون بود. خلاصه رفتیم پیش حجیه...
گفتیم حجیه ما هر چی میدوئیم، عرصه هنرم داره میدوئه. من گه خوردم. این بند و بساط ما همش چند؟ یکم دماغشو خاروند، لک و لیورشو تابون و گفت ما که نیمیخریم ولی کُلش رو هم ۵۰۰ تازه اونم اگه بخرن. خدافظی کردیم اومدیم بیرون...
آقا ما یه دو سال دیگه هی خودمونو توجیه میکردیم که ما هنوز عکاسی دوست داریم و هنوز عکاسیمو اینا. خو آخه کلی پولشو داده بودیم، حیف بود. رومونم نمیشد بگیم عاقا ما این کاره نیستیم که...
خلاصه آقا سرتونو درد نیارم، یه چند وقت پیش دلو زدیم به دریا، فروختم یه یه ملیون گذاشتم روش، یه کامپکت خوب خریدم خیال خودم وحجیه و همه رو راحت کردم. الآن انقدر رضایت دارم که شما هم بیا یه پلاستیک رضایت ببر...