صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!
صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!

دن بیلزریان

خدایا، شما یه لحظه بیا پائین، بشین اینجا این یارو رو نگاه کن! ببین اگه این داره زندگی می‌کنه من دقیقاً دارم چه غلطی می‌کنم؟ اگه من دارم زندگی می‌کنم این داره چه گـ‌ــُهـ‌ی می‌خوره؟ در جریان هستی که چه فَسادهائی می‌کنه که؟ اگه در جریان نیستی بشین عکسای اینستاگرامشو ببین یه جا وسط جهنمت واسش رزو کن! به من مربوط نیستا، فکر نکنی دارم چوقولیشو می‌کنم، نه! همین جوری گفتم یه موقع حواست نباشه اون دنیا هم با رشوه و زیر میزی و پارتی از پل صراتت رد نشه بره بهشت حق من ضایع شه. البته می‌دونم داری امتحانش می‌کنی ببینی جنبه پولدار شدن رو داره یا نه، ولی می‌گم نمی‌شه منم امتحان بدم ببینی جنبه دارم یا نه؟ قول می‌دم یه دو تا مسجد و مدرسه هم بسازم اون لا و لو. اسراری نیستا، حالا هر جور می‌دونی...

چرخه زندگی

چند وقت پیش می‌خواستم یه متنی بنویسم راجع به این که "لذّت" در هر فردی و هر سنّی یه تعریفی داره و با گذر زمان (یا بهتر بگم، افزایش تجربه) تعریف آدم‌ها از لذّت عوض می‌شه و معیارهای اونها برای لذّت بردن، کاملاً دگرگون می‌شه. برای همینه که خیلی از کارهائی که من نوئی از انجام اونها لذّت می‌برم، برای توی نوئی شاید نه تنها لذّت بخش نباشه، بلکه مسخره و بیهوده و در بعضی موارد حتّی اشتباه و دیوانگی هم باشه. و این دقیقاً تفاوت من، با توست...

امروز داشتم تو ناین‌گگ‌دات‌کام واسه خودم می‌گشتم که به یه متنی رسیدم درباره‌ی موفقیت و از اونجائی که موفقیت در انجام دادن کاری با لذّت همراهه، و من هم اون متنی که می‌خواستم بنویسم رو هنوز ننوشته بودم، تصمیم گرفتم ترجمه این داستان رو تو وبلاگم بنویسم که خودتون تأمیمش بدید به چیزی که تو ذهن منه...

در سن چهار سالگی،
موفقیت یعنی تو بتونی خودت نشاشی


در سن دوازده سالگی،
موفقیت یعنی بتونی دوست و رفق داشته باشی


در سن شانزده سالگی،
موفقیت یعنی گواهی‌نامه رانندگی داشته باشی


در سن بیست سالگی،
موفقیت یعنی بتونی سـ کـ سـ داشته باشی


در سن سی و پنج سالگی،

موفقیت یعنی بتونی کلی پول داشته باشی


در سن پنجاه سالگی،

موفقیت یعنی بتونی کلی پول داشته باشی


در سن شصت سالگی،

موفقیت یعنی بتونی سـ کـ سـ داشته باشی


در سن هفتاد سالگی،

موفقیت یعنی بتونی گواهی‌نامه داشته باشی


در سن هفتاد و پنج سالگی،

موفقیت یعنی بتونی دوست و رفیق داشته باشی


در سن هشتاد سالگی،
موفقیت یعنی بتونی خودتو نگه داری و تو شلوارت نشاشی


آش رشته

یه همچین مامان هنرمندی دارم من! برید واسه ماماناتون تعریف کنید...

خیام

امروز رو مبل لمیده بودم که چشمم به یه کتاب رباعیات خیام خیلی نفیس رو میز افتاد. چند روز پیششم یکی از دوستام به نام محمّد خیلدار که از کرج اومده بود بهم یه کتاب رباعیات خیام هدیه داده بود. یکی دو ساعت قبلش هم تو اَپل استور چشمم به اپلیکیشن رباعیات خیام افتاده بود. خلاصه دیدم کائنات بدجوری پیله کرده به ما که رباعیات خیام بخون. منم گزینه‌ی آخر رو دانلود کردم و شروع کردم به خوندن.


انقدر باهاش حال کردم که تو یکی دو ساعت فکر کنم نصف شعراش رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که اگه خیام الان زنده بود یا حتماً به شیشه و کراک و کوکائین کشیده می‌شد و یا احتمالاً به جرم ارتداد اعدام شده بود. خلاصه سرنوشت خوبی در انتظارش نبود، همون بهتر که به قول خودش کوزه شد. 


برخیز و بیا بتا برای دل ما   /   حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم   /   زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما


تا اونجائی که من فهمیدم، خیّام یه آدم بیخیالِ دائم‌الخمر بوده که تِپ و توپ می میزده و چِت می‌کرده و شعر میگفته. بنده خدا دائم هم تو کف یار بوده. انقدر بیخیال و شیرازی بوده که خودشم تو خلقت خودش مونده بوده. یه جا میگه:


هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا   /   چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک   /   نقاش ازل بهر چه آراست مرا


به جز مِی ناب چیزی تو مخش نبوده کلاً، من موندم کی به ریاضیات و فلسفه و نجومش می‌رسیده ذلیل مرده. یه جا اصلاً مونده که چرا این می فروش‌ها می رو می‌فروشند؟اصلاً می‌فروشند که چی بخرند بهتر از می؟ 


تا زهره و مه در آسمان گشت پدید   /   بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز میفروشان کایشان   /   به زانکه فروشند چه خواهند خرید


اعتقاد معتقاد هم که یُخ! نه به قرآن اعتقاد داشته، نه به بهشت و جهنم. امّا به روح اعتقاد داشته...


دریاب که از روح جدا خواهی رفت   /   در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای   /   خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


خلاصه که اگه خیام الآن زنده بود، شک ندارم مامانم نمیذاشت باش رفت و اومد داشته باشم...


خلاصه‌ی رباعیات خیام می‌شه خوش باش، می بنوش، پس فردا میفتی میمیریا...


باز هم مدرسه دخترونه :(

من دیگه شک ندارم، از صداهاشون می‌فهمم. کاملاً مشخصه، روزی چهار‌-پنج بار زنگ‌ تفریح‌ها که می‌شه، سه چهار تا مرد کثیفِ ریش و پشموی خُمینی‌شهری و قَهدریجونی گـُـلچین‌ شده، ازین مو فوکُل دارها که پشت بلند کفتری می‌ذارند دعوت می‌کنند که با گیوه و شلوار چهارمتری و ازین اوِرکت سبز یَشمی‌ها، وِل می‌کنند تو این مدرسه دخترونه‌هه روبروی خونه ما و بهشون می‌گند هر کیو تونستید بگیرید می‌تونید در جا بُکنید. اینا هم چیزاشونو در میارند می‌ندازند بیرون و مثل گرگ می‌اُفتند دنبال این دخترا...


این دخترا هم هی سوت و دست می‌زنند و شعر می‌خونند و هورا می‌کشند و از دست این مردا رو نیمکت‌ها و تو راهرو ها فرار می‌کنند تا بالاخره یهوئی یکیشون گیر می‌اُفته و همه میاند سراغش. در حین دادن، جیغ می‌کشه و اون زیر دست و‌ پا میزنه و خون و خون ریزی، بقیه هم چند ثانیه یه بار با گفتن "برپا" سعی در پرت کردن حواس متاجوزین و منحرف کردن گنگ‌بنگ به سمت دیگه دارند تا یهو بعد از یک ربع ده دقیقه معلمشون میاد و مرد قهدریجانی‌ها و خمینی‌شهریا میرند میبشینند تو دفتر واسه زنگ بعد...

داف

من از اون موجودی که امروزه ملّت به اسم "داف" می‌شناسند بیزارم. یعنی دقیقاً موی بِلوند، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه واه...

سراتو فحش نیست؟

خدائیش هرچی سبک سنگین می‌کنم می‌بینم "سراتو" خیلی دیگه بی‌عدالتیه.
حدّاقل دو را تو، یه را هم من...

اصلاً انگار محبّت به ما نیومده

آقا محبّت با ما نیومده. خونه رفیقم غذا آماده بود یه بنده خدائی داشت جارو می‌کرد. از رو دل‌سوزی گفتم من می‌کنم تو بیا بخور! نمی‌دونم چرا ناراحت شد...