صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!
صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!

مگه خر چشه؟؟؟

ایندفعه گفتم یه کولى بیشتر نمیبرم تهران که راحت و سبک سفر کنم. کیف دوربینم رو خالى کردم و تا خرخره از جزوه و لباس توخونه اى و مدارک پُرش کردم و به زور زیپش رو بستم. شب که اومدم خونه دیدم مامانم یه ماسک و دوتا سیب و یه پرتقال واسم گذاشته روى کولیم. با این که میدونستم خیلى علاقه اى به خوردن میوه و زدن ماسک ندارم ولى دلم نیومد برشون ندارم. یه کولى دیگه برداشتم و وسایلم رو دوتا کولى کردم.


از اتاق که اومدم بیرون مامانم گفت شنیده تهران این روزا هوا خیلى آلودست، گفت صُب که میرى دانشگاه یه گاز به این سیب بزن دهن بو گُشنگى نده. بابام هم کارت عابر بانکش رو داد بهم و گفت که توش پُره پوله، تازه حقوقش رو ریختند به حساب. همونجا به این نتیجه رسیدم که بهترین جواهرات دنیا رو دارم. که در هر شرایطى در حد خودشون حتّى بیشتر از خودشون به فکرم هستند و هوامو دارند.


هیچ حسى بهتر از این نیست که به خاطر تو تا ساعت ١٢:٣٠ بیدار بمونند که برسوننت ترمینال که مبادا سردت بشه، تاکسى گیرت نیاد یا خاطرت آزرده بشه. هیچ حسى بهتر از این نیست که بدونى دو نفر منتظرت هستند تا از امتحان برگردى و ازت بپرسند شیرى یا روباه؟ و تو هم مثل همیشه بگى: مگه خَر چشه؟؟؟

من که نیستم

من که نیستم،

نبینم خم به ابرویت بیاید،
مبادا لب ورچینی،
تو فقط چشم بگذار،
تا ده بلند بلند بشمار،
لبخند زنان دنبالم بگرد،
نزدیکم که شدی،
سُک سُک...
به همین سادگی!

هر سال حوالی کریسمس که می‌شه با یه اُمید خاصّی راه می‌اُفتیم کِلش کِلش می‌ریم خاقانی و جلفا (محلّه ارمنی‌ها در اصفهان) بلکه یه بابا نوئلی، درخت کریسمسی، لنگه جورابی، آب‌نبات عصائی‌ای چیزی ببینیم یکم حس خارج بهمون دست بده خجسته بشیم بگردیم.

هر سال هم از سال قبل بدتر، همون آش و همون کاسه‌ی همیشگی بقیه روزهای سال! یه مشت آدم بی بخار و سرخ و سفید آسمون جل، با اون لحجه‌های مسخره به دختر بازی و ویندو شاپینگ. تک و توک تو ویترین مغازه‌هاشون یونولیت خرد کردند یعنی برفه! واسه خالی نبودن عریضه یه کلاه بوقی قرمز هم به نشانه‌ی کلاه پاپانوئل گذاشتند یه جائی از ویترینشون که بیشتر تو چشمه.

من به شخصه که خسته شدم از تکراری بودن آدم‌ها و خیابون‌ها و مغازه‌ها...

باز

باز پیش به سوی تهران، ایندفه برای امتحانا :-|

زبان

ما مَ یه یه سَت می‌خوابم :-|

مامانم هم متوجّه میشه که من یه یک ساعت میخوابم!

کرسی‌شعرهای فلسفی :دی

آدم‌ها ترکیبی از چرخ‌خیاطی و چرخ‌گوشتی هستند گه هفت هشت ساعت در طول شبانه روز خاموشند.

دو سیب

اُستاد سر کلاس هی می‌گه 2C من هوس قلیون می‌کنم وسط کلاس...
یکی دو بار هم گفت VC ولی به رو خودم نیاوردم!

ᴾᴱᴰᴿᴼ

استاد ببخشید؟

وقتی از استاد سوال می‌پرسی و جوابش رو نمی‌دونه:

در اینجا به نظر من، یه لحظه اجازه بدید من، کجا؟ اینجا رو میگید؟ یا اینجا منظورتونه؟ آهان، ببینید، اینجا احتمالاً، در واقع به این صورت هستش که، طبق چیزهائی که قبلاً گفته شده - صحبت نباشه، همه دقّت کنند اینجا - بـله، اگر کــــه، کی میتونه جواب بده؟ پس شما چه دانشجوهائی هستید؟ شما این رو واسه جلسه‌ی بعد تحقیق کنید راجع بهش بیارید سر کلاس. خُب کجا بودیم؟

خواب می‌بینم...

صبح خواب دیدم تو ماشین با دوستام نشستم تو ماشین و تو یه اتوبان آفتابی، خوشحال و خندان با دلی خجسته، داشتیم میرفتیم نمی‌دونم کجا که یهو یه تگرگ بدی گرفت و با صدای رعد و برق اوّل مث گوسفند از خواب پریدم دیدم همسایمون داره آجر خالی می‌کنه در خونش :-|


کم کم داره یادم می‌ره بیدار شدن طبیعی چه شکلی بوده. الآن ماه هاست داستان صبح‌های من این مُدل اِندینگ‌هایی داره...

لطفاً اطلاع رسانی کنید...

لطفاً بخونید و به دوستان و آشنایان اطلاع بدید. ممکنه خیلی‌ها خوشحال بشند، یا خیلی‌ها ناراحت بشند ولی من دوست ندارم چیزی از کسی مخفی بمونه.


چند وقتی بود که یکم حالم خوب نبود، سر درد و سر گیجه داشتم. خلاصه یه اصرار اطرافیان به زور رفتم دکتر و آزمایش خون و ازین صحبت‌ها. یه هفته بعد از آزمایش رفتم پیش دکتر واسه نتیجه آزمایش‌هام. دیدم دکتر یه نگاهی انداخت به برگه آزمایشاتم و عینکش رو از رو چشمش برداشت و سرش رو گرفت تو دستش. همونجا فهمیدم یه چیزی هست نمی‌دونه چه جوری بگه. پرسیدم دکتر فشار خونم بالاست؟ گفت نه پسرم. پرسیدم قندم بالاست؟ چربیم بالاست؟ از جاش بلند شد و اومد سمت من. اشک تو چشماش حلقه زد. دستش رو گذاشت رو شونه‌های من و گفت: هیچکدوم، تو پرچمت بالاست پسرم...


لطفاً اطلاع رسانی کنید.

ممنون