| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
ایندفعه گفتم یه کولى بیشتر نمیبرم تهران که راحت و سبک سفر کنم. کیف دوربینم رو خالى کردم و تا خرخره از جزوه و لباس توخونه اى و مدارک پُرش کردم و به زور زیپش رو بستم. شب که اومدم خونه دیدم مامانم یه ماسک و دوتا سیب و یه پرتقال واسم گذاشته روى کولیم. با این که میدونستم خیلى علاقه اى به خوردن میوه و زدن ماسک ندارم ولى دلم نیومد برشون ندارم. یه کولى دیگه برداشتم و وسایلم رو دوتا کولى کردم.
از اتاق که اومدم بیرون مامانم گفت شنیده تهران این روزا هوا خیلى آلودست، گفت صُب که میرى دانشگاه یه گاز به این سیب بزن دهن بو گُشنگى نده. بابام هم کارت عابر بانکش رو داد بهم و گفت که توش پُره پوله، تازه حقوقش رو ریختند به حساب. همونجا به این نتیجه رسیدم که بهترین جواهرات دنیا رو دارم. که در هر شرایطى در حد خودشون حتّى بیشتر از خودشون به فکرم هستند و هوامو دارند.
هیچ حسى بهتر از این نیست که به خاطر تو تا ساعت ١٢:٣٠ بیدار بمونند که برسوننت ترمینال که مبادا سردت بشه، تاکسى گیرت نیاد یا خاطرت آزرده بشه. هیچ حسى بهتر از این نیست که بدونى دو نفر منتظرت هستند تا از امتحان برگردى و ازت بپرسند شیرى یا روباه؟ و تو هم مثل همیشه بگى: مگه خَر چشه؟؟؟
نبینم خم به ابرویت بیاید،
مبادا لب ورچینی،
تو فقط چشم بگذار،
تا ده بلند بلند بشمار،
لبخند زنان دنبالم بگرد،
نزدیکم که شدی،
سُک سُک...
به همین سادگی!
صبح خواب دیدم تو ماشین با دوستام نشستم تو ماشین و تو یه اتوبان آفتابی، خوشحال و خندان با دلی خجسته، داشتیم میرفتیم نمیدونم کجا که یهو یه تگرگ بدی گرفت و با صدای رعد و برق اوّل مث گوسفند از خواب پریدم دیدم همسایمون داره آجر خالی میکنه در خونش :-|
کم کم داره یادم میره بیدار شدن طبیعی چه شکلی بوده. الآن ماه هاست داستان صبحهای من این مُدل اِندینگهایی داره...
چند وقتی بود که یکم حالم خوب نبود، سر درد و سر گیجه داشتم. خلاصه یه اصرار اطرافیان به زور رفتم دکتر و آزمایش خون و ازین صحبتها. یه هفته بعد از آزمایش رفتم پیش دکتر واسه نتیجه آزمایشهام. دیدم دکتر یه نگاهی انداخت به برگه آزمایشاتم و عینکش رو از رو چشمش برداشت و سرش رو گرفت تو دستش. همونجا فهمیدم یه چیزی هست نمیدونه چه جوری بگه. پرسیدم دکتر فشار خونم بالاست؟ گفت نه پسرم. پرسیدم قندم بالاست؟ چربیم بالاست؟ از جاش بلند شد و اومد سمت من. اشک تو چشماش حلقه زد. دستش رو گذاشت رو شونههای من و گفت: هیچکدوم، تو پرچمت بالاست پسرم...
لطفاً اطلاع رسانی کنید.
ممنون